تب نامه ی پانزدهم

 

دلم گرفته ، زیاد هم بی دلیل نیست . حس می کنم هیچ چیز خوشحالم نمی کنه ، هیچ چیزی نیست که دلم بهش خوش باشه ،‌هیچ چیزی به دلخواه من پیش نمی ره ، حتی یه چیز کوچیک. احساس می کنم خیلی احمقم ، این همه هندونه رو دیگه نمی تونم زیر بغلهام نگه دارم . من دارم یواش یواش کم میارم . دردناک نیست ؟ گوشهام پر شده از حرفهای صد تا یه غاز ، دیگه نمی خوام حرفهای قشنگ و قولهای دلخوشکنک بشنوم ، چیزایی که هنوز از دهن درنیومده فراموش میشن. ای کاش می دونست ، ای کاش می فهمید چقدر ناامیدم . ای کاش حس می کرد چقدر حالم بده ، ای کاش ... 

/ 2 نظر / 7 بازدید
ِAZAR

فکر می کنید چرا اسرائیل بعد از گذشت نیم قرن هنوز به حیات نا مبارک خویش ادامه می دهد ؟ کالا های اسرائیلی را بشناسید

محمد

سلاااااااام ای بابا من فکر نمیکردم از من ناامید تر کسی باشه روزهای زمستونتون گرم باشه