وسوسه رهايی

من از ماندن تهیم

ایکاش حنجره ام به فریادی باز شود

ای دریغ از آهی!

ایکاش نمی توانم ها را بتوانم

ایکاش ناگفته ها را بگویم

و ایکاش نادیده ها را هرگز نبینم.

***

من نور را در زیر پاهایم له کردم

انتظار را به بلوغ رساندم

سعادت را ترساندم

و دوباره خودم شدم.

***

در انعکاس سبزینه ای شفاف

غرق شدم.

چشمهایم را باز کردم

ابدیت در کنارم ایستاده بود.

/ 1 نظر / 2 بازدید
سعيد 144

یادمان باشد اگر شاخه گلی چیدیم وقت پرپر شدنش سوزو نوایی نکنیم… یادمان باشد سر سجاده عشق جز برای دل محبوب دعایی نکنیم ….یادمان باشد ازامروزخطایی نکنیم .گرچه درخود شکستیم صدایی نکنیم …..