تب نامه ی شانزدهم

 

 

 


... من آن ققنوس تنهایم

که راز عشق می دانم ...

.

.

.

من آن ققنوس شوم اختر ،

من آن تنهای تنهایم،

که جفتم از درون آتش افراسیاب دون،

برون آمد .


درنگی کوته و دلدوز ،

و زان پس در میان شعله های خویش مدفون شد ،

بی هیچ خاکستر .

 

و من ماندم ،

هزاران سال دور از یار،

دور از یاد .

بر این ، رفته ی بر باد ،

بر این ققنوس بد اختر ،

" که راز عشق میداند! "

هزاران بار لعنت باد.


/ 1 نظر / 4 بازدید
علی آریا

....... سلام یا’سی که در این شعر های قشنگ هست از شما دور باد. ....... بدرود