تب نامه ی چهاردهم


 این بغض چهارده روز است که گلویم را می فشارد ، روزها ملتهب و پریشان صفحه ها را ورق می زنم ، با صدای هر پیامک قلبم به تپش می افتد ، به هر گوشه ای که نگاه می کنم اشکم سرازیر میشود . توان انجام هیچ کاری را ندارم ، بعضی وقتها به خودم میایم ، می بینم که ساعتهاست  نشسته ام و به گوشه ای خیره مانده ام ... ذره ذره آب شدنم را به تماشا نشسته ام ... ببین با من چه می کنی ای خدای آیینه های موازی ، ببین...

/ 3 نظر / 2 بازدید