شیشه کبود

 

از لای انگشتهایش نگاهم کرد. فکر کردم گریه می کند. دستهایش را کنار زدم. می خندید.

/ 3 نظر / 2 بازدید
آمیتیس

سلام. من فکر کنم یه نکته ای چیزی داشت این متن ولی من متوجه نشدم و از اونجایی که بسی فضولم الان مغزم در حال از هم پاشیدنه یه لطفی کن خودت بگو نکته چی بوده

علی

سلام ممنون از اینکه به وب من اومدین و نظر دادین

رامین

سلام دوست من گاه دنیا انچه نیست که ما متصوریم و معمولا دنیا کمی زیباتر است از انچه که به نظر میرسد.