یادی از مولوی

 

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حسن برون آ ، دمی ز ابر
کان چهره ی مشعشع تابانم آرزوست

گفتی زناز :« بیش مرنجان مرا ، برو »
آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
والله که شهر بی تو مرا حبس میشود
آوارگی کوه و بیابانم آرزوست
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و درد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند : یافت می نشود جسته ایم ما
گفت : آن که یافت می نشود ، آنم آرزوست

پنهان ز دیده ها و همه دیده ها از اوست
آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست

 



/ 2 نظر / 4 بازدید
بارانی

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر کز دیو و درد ملولم و انسانم آرزوست من عاشق اين بيتشم [قلب]

علی آریا

....... سلام به رسم دوستی رد می شدم غزل را خواندم ، گفتم سلامی عرض کنم . همین ! ....... برقرار باشید.