خاطره ای دور از خاطره ای دورتر

آمد،

سرمست،

مانند آفتاب نیم روز بهاری لطیف بود و عزیز.

چرخید ،

خندید ،

رقصید ،

و طنین صدایش

در انجماد خاطر من

انعکاس مزمن داشت.

***

یادش به خیر ،  هنگامه ی جشن برگریز خزان...

... ای کاش که آب رفته ز جوی

رجعتی از سر کرم می داشت...

/ 0 نظر / 3 بازدید