سراب

من به صحـرای محبت بذر شادی کاشتـم

هــر وزغ را دلبری گـه را گهر انگـاشتم

سیرم از این محنت ورنج وفریب مردمان

کاش در ساغر لبالب شوکران می داشتم

زانیـان بد گهـــر در پـرده ستـروعفـــاف

جاکشــان را رهـــرو راه خـدا  پنداشتـــم

هرکه از ره میرسد بااوسروسرش جداست

جانش آبادان ولی من دست از او برداشتم 

/ 0 نظر / 2 بازدید