یادی از حافظ   


حالیا مصلحت وقت در آن می بینم

که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم

جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم

تا حریفان دغا را ز جهان کم بینم

جام می گیرم و از اهل ریا دور شوم

یعنی از اهل جهان پاکدلی بگزینم

سر به آزادگی از خلق بر آرم چون سرو

گر دهد دست که دامن ز جهان برچینم

سینه تنگ من و بار غم او هیهات

مرد این بار گران نیست دل غمگینم

بنده آصف دهرم دلم از راه مبر

که اگر دم زنم از چرخ بخواهد کینم

بر دلم گرد ستم​هاست خدایا مپسند

که مکدر شود آیینه مهرآیینم

من اگر رند خراباتم و گر حافظ شهر

این متاعم که همی​بینی و کمتر زینم

لینک
چهارشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٦ - بهار نارنج