ديدار   

این هم یه شعر دیگه از همون دوست خوبمه

شاخه ي سبز غزل هايم شکفت
روز ميلاد گلستان،
پيک محبوبت رسيد.
خوش خبر باشي عزيزم
قلب بيمارم شکفت.
اينک اينجا در فراغت
لجظه ها را مي شمارم
گام هايم را بسويت.

لرزشي دارد دلم
در شوق ديدارت ،عزيزم!
وه...چه سرمستم!
چه آشوبي ،
چه غوغايي درين ديدار مي بينم!
چنان در رقص و در جشنم
که گويي آسمان هستي ام
جز روي ماهت را نمي تابد.
عزيزم،نازنينم
فصل ديدار گل رويت شکوفا
چشم ها روشن تر از خورشيد شيدا
انتظارم کي سرآيد!؟
چشم هايم را به راه و پاي بر شمشير و خاک
دست هايم را به باد و _
اشک هايم را به تاب گسوانت ،مي سپارم!
پيش ازينت گفته بودم
نازنينم،
شعر هايم را به جادوي کلامت مي سپارم
آشنايم کن به شعري ديگر از درياي عشقت
وعده گاهم را گلستان،
شعر باران کن تمام هستي ام را با وجودت ،نازنينم!

لینک
سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٦ - بهار نارنج