شعری فقط برای من   

خیلی آدم احساس خوبی بهش دست میده وقتی یه دوست شعراشو می خونه و در جوابش براش شعر میگه و چه زیبا میگه:

نگرانم،نگران

نگرانم ، نگرانم ، نگران!
نگران شب تنهايي تو
نگران دل غمگين تو ام.
من ازين عاطفه ي جنگل سبز
نگران گذر ساده تو
نگران سفر خاطر تو
نگران غم و اندوه تو ام.

لب باريکه جويي هستم
سر سر چشمه جاويد بهار
و به تنپوش سرابي موهوم
نگران تن رنجور تو ام.

من از آن روز که ديوانه ي چشمان شرر بار شدم
مثل شمعي که به آشوب دلي مي سوزد،
من در آن وحشت پائيزي چشمان تو پر پر شده ام!
همچو پروانه خود سوز به زنجير شکر خند تو ام.
نه که در مستي خاموش غزل هاي تو ام!؟
نه که در خنده شيرين تو جان باخته ام!؟
نه که با ساحل آرام تو مانوس شدم!؟
نه که در آينه ميخندم و در عافيت ام!؟
من ازين خستگي سايه موهوم پريشانحالم!
نه کراني پيداست،
نه نسيمي به گذرگاه تنم مي پيچد!
دل من بسته ،
تنم خسته ،
به آشفتگي تنهايي است!
نه کلامي بر لب،
نه نشاني بر جا،
نه اميدي در دل!
من ندانسته به شوق سخن عشق تو دلباخته ام.
قصه رنج شقايق هايم.
يادگار سفر چلچله ها.
راز صدها دل هجران زده ام.
و در اين ساحل تنها و خموش
سايه اي در گذر پلک دو چشمان تو ام.
من هنوزام که هنوز است تو را ميخوانم
من تو را مي جويم
من تو را ميخواهم
من به لبهاي ترک خورده و خشکيده، تو را ميخوانم!
من هنوزام که هنوز است به آواز دلم ميگويم؛
نگرانم،نگرانم، نگران!
نگران سفر خاطر تو
نگران شب تنهايي تو
نگران دل غمگين تو ام!
*************
شبحي در گذر جاري رود
لب خشکيده به آبي مي زد
تن دلخسته به امواج غرور
نگران بود و دعايي بر لب
دست هايي به نيايش و نماز
و به آهستگي رود روان
نگران دل غمگين تو بود!!!

لینک
سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٦ - بهار نارنج