سکوت   

در آستانه خشمم

در آستان جنون.

چه سکر یاس فزایی نشسته در تن من.

خموشی نگهم ریشه در نباید داشت.

¤¤¤

همان که تخم خیانت فشاند،

همان که چهره دل در نقاب پنهان داشت،

همو

کلید دار دلم بود و محرم بدنم.

¤¤¤

<< به وقت واقعه تابوت من ز سرو کنید>>

من آن مقام دروغین به هیچ نستانم

که از زبونی و ذلت مدیحه گوی جفاست.

¤¤¤

کجاست زهره و جرات،

کحاست بی باکی،

کجاست شرزه دلم،

که شهد فصل در این شوکران عشق کند.

لینک
جمعه ۱٩ آبان ۱۳۸٥ - بهار نارنج